با خانمی که همراهش بود به خانه ی من آمد و بعد از احوالپرسی گفت: آقا این خانم یهودی است، می خواهد مسلمان شود. من او را خدمت شما آوردم تا آداب مسلمانی را به او یاد بدهید. من از آن خانم پرسیدم شما می خواهید مسلمان شوید؟ گفت: آری، مسلمان شدن ما جریانی دارد. 

من و شوهرم هر دو یهودی و استاد دانشگاه هستیم. منزل ما در تهران، در همسایگی فرد محترم مسلمانی است، در یکی از اوقات سال، من دیدم افراد زیادی به خانه اش رفت و آمد می کنند... 

پرسیدم در منزل این همسایه چه خبر است؟ گفتند: این شخص از زیارت مشهد برگشته است، مردم به دیدنش می آیند. گفتم مگر از شهر مشهد برگشتن دید و بازدید دارد؟ گفتند از زیارت امام آمده است، مشهد مزار امام شیعیان علی بن موسی الرضا علیه السلام است، مردم برای زیارت و رفع حوایج شان نزد امام می روند. 

این موضوع همچنان در ذهن من بود تا وقتی که فرزندمان مبتلا به سرطان شد. برای معالجه اش همه جا رفتیم بی نتیجه بود. یک روز که وضعش بسیار بحرانی بود او را به بیمارستان بردیم. بعد از معاینه، پزشکان گفتند: شما مرده ای را به بیمارستان آورده اید؟! دیگر هیچ کاری از ما ساخته نیست. 

با خواهش و تمنا او را بستری کردند امّا دیگر ناامید بودیم. وقتی به خانه برگشتیم، من به یاد آن دید و بازدیدها افتادم. از همان جا به حضرت رضا علیه السلام امام شیعیان متوسل شدیم. با شوهرم نذر کردیم که چنانچه امام فرزند ما را شفا بدهد هر دو نفرمان مسلمان و شیعه شویم. صادقانه به حضرت متوسل شدیم، تا هنگام صبح به دعا و التجا گذراندیم. فردا که به بیمارستان رفتیم در نهایت شگفتی فرزندمان را سر حال تر از روز قبل دیدیم.پزشکان که برای ویزیت آمدند تعجب کردند. وضعش کاملاً تغییر کرده بود، نظر اطبا این بود که او حتماً شفا یافته است. فرزند ما خوب شد و حالا ما آمده ایم در مشهد به نذر خود وفا کنیم و بعد از قبول اسلام به زیارت حضرت رضا علیه السلام برویم. 


آیا مطلب فوق کمک کننده بود؟ اگر نظری دارید در جهت بهبود فعالیت های وبلاگ اعلام بفرمایید و با ما در تماس باشید